روز دوم: یک راهبه؟


  • روز دوم: یک راهبه؟


    "مادربزرگ؟"


    مارکوس, حتی پس از چند روز, هنوز باور نمیکرد که جادوگر پیری که زندگی اش را تباه کرده بود نوه اش را به او فرستاده بود.


    او سرش را تکان داد و هر دو دستش را از بالا تا پایین صورتش کشید.


    "مادربزرگ؟!"


    نفرتاری ریز خندید. او عجبا هسمفر ایده آلی بود. خستگی ناپذیر و شوخ طبع بود و مارکوس ذکاوتش را دوست داشت. پس ازمدتی, مارک به آن که او خویشاوند چه کسی بود اهمیت نداد و تصمیم گرفت از همراهی با دختر مصری لذت ببرد.


    نفرتاری سر شوخی را باز کرد:"میدونم که فراموش کردی, ول بعضی وقت ها مردم ازدواج میکنن و بچه دار میشن و بچه هاشون هم ازدواج میکنن و بچه دار میشد…"


    "این پیرزن…" مارکوس سرش را تکان داد, صحبتش را خورد و ادامه داد:"این خویشاوند محترمت لزوما تاثیر خوبی روی زنگی من نداشته…" تنش لحظه ای لرزید, به نشان آن که تمامی زد و خورد های را با پیر زن جلوی چشمانش به یاد آورد. مثال باری که به سختی با جانش گریخته بود. او اطمینان داشت که تله ای دیگر بر سر راهش نهادینه شده, ولی با این حال خود با پای خود به سمت آن میرفت.


    نفرتاری شانه هایش را بالا انداخت:"من وقتی دو سالم بود پدر مادرم رو از دست دادم. مادربزرگم درگیر یه سری کار ها بود, به خاطر همین منو گذاشت تو معبد و من اونجا آموزش دیدم. میدونم ازش خوشت نمیاد ولی اون همیشه با من مهربون بوده و به من سر میزده. اون هم یک راهبه ی معبد "سپدو" هست."


    "پس فکر کنم تو هم مثل اون سر من رو کلاه میزاری, یه روزی." مارک گفت و دختر خندید.


    نفرتاری پوزخند زد و گفت:"مادربزرگم به من یاد داده که سر هر آدمی رو میشه کلاه گذاشت, حتی با هوش ترین هاشونو. خیلی ها خودشون با دست خودشون گول میخورن. مثل تو!"


    "من؟ چطور؟"


    "تو به من گفتی که ازم انتظار داری گولت بزنم. حالا یا میزنم یا نمیزنم. اگه بزنم که گول خوردی… اگه هم که نزنم, چون انتظار گول خوردن رو داشتی و انتظاراتت بر آورده نشده باز هم گول خوردی!"


    مارکوس انگشت به چانه گذاشت, چشمانش را تنگ کرد و به فکر فرو رفت:"من فکر کنم تو هم راهبه ی یک الهه مصری هستی, درسته؟"


    "بیا با یه معما جوابتو بدم…


    من با سه تا از دوستام بزرگ شدم. آزیمی, بنو و فوبه.


    • اگه آزیمی یه راهبه هست, بنو هم هست.
    • اگه بنو یه راهبست, پس فوبه یه راهبه هست ولی آزیمی نیست.
    • اگر من یه راهبه هستم, آزیمی هم هست ولی فوبه نیست.
    • آگر آزیمی راهبست, من هم هستم.


    نفرتاری لبخند ز و ادامه داد:" حالا بگو کدو ما ها به خدایان خدمت میکنیم و یادت باشه, این یه معماست و ممکنه درست نباشه.


    ماموریت: بفهمید چند نفر از این دختران راهبه اند و آیا نفرتاری خود راهبه است؟



    جایزه مسابقه:
    به 6 نفر که جواب صحیح ارسال کنند، نفری 30 طلا هدیه داده خواهد شد.

  • جواب: نفرتاری و آزیمی صد در صد راهبه نیستند ولی در مورد فوبه و بنو
    چون شرط ها اطلاع ندارم برگشت پذیره احتمال میدم بنو و فوبه و هم چنین فوبه به تنهایی راهبه باشند ولی اگه برگشت پذیر باشه هیچ کدوم راهبه نیستند
    پس نفرتاری راهبه نیست و حداکثر دو دوستش راهبه هستند