روز سوم: محل ملاقات

    • روز سوم: محل ملاقات



      روز سوم: محل ملاقات

      آنطور که به نظر میرسید, جادوگر یا راهبه ای بر سر محل ملاقاتشان نبود. این امر البته, با توجه به سابقه درخشان مادربزرگ نفرتاری بسیار معمول بود. چیز غافلگیر کننده اصلی حضور دو دوست قدیمی بر آن نقطه بود. لوسیوس و تایبریوس. معمار اسبق امپراطوری مارک را در آغوش کشید ولی خون تایبریوس هنوز از دست وی جوش بود.
      "تو پاشدی و رفتی پی ماجراجویی و گشت و گذار و دو هفته تمام مارو اینجا کاشتی!" تایبریوس مشتش را در هوا تکان داد و به داد و هوار های خویش ادامه داد:"دو هفته تو این گرما! دو هفته! حد اقل میرفتیم داخل اهرام از این جهنم خنک تر بود!" او با عصبانیت در اطاق کوچک رژه میرفت.

      "ولی… شما هم منو دو هفته تو سالونا سر پا نگه داشتید. اون موقع من هم دقیقا میخواستم بهتون همینو بگم…"
      سرازیر شدن فکری به ذهنش باعث شد به همسفر زیبایش نگاه بیندازد. دختر مصری با دقت محو سقف سفید رنگ بالای سرش شده بود. به محث این که نفرتاری نگاه سنگین مارکوس را احساس کرد, با لبخندی خجالت زده چشم در چشم او شد:"خب, مامان بزرگ نمیخواست من تنها مسافرت کنم… پس یه کوچولو نامه هاتونو دست کاری کرد…"

      مارکوس نفس عمیقی کشید, چشمانش را گرد کرد و دست به سینه شد. آهی کشید و سرش را تکان داد. واقعا از همخون آن پیرزن چه انتظاری میرفت؟

      "من واقعا متاسفم… ولی بزار اول از این مخمصه خلاص شیم و بعد تصمیم بگیر میخوای چه بلایی سرم بیاری. الآن تو به من احتیاج داری و من به تو." نفرتاری به دروازه هرم اشاره کرد و ادامه داد:"کمکم کن از هرم بگذرم و من راز کمربند فرعون رو بهت میگم. بهت میگم که چرا این شی برای قبیله من مهمه و بعدش خودت تصمیم بگیر که منو میبخشی یا نه."

      مارک, پس از چند ثانیه خیره شدن در چشمان عسلی نفرتاری, با غرشی کوتاه سرش را به نشانه تایید پایین آورد:"راه بیفت."

      ماموریت: سه درب به داخل هرم وجود دارد. یکی از طلا, یکی از نقره و یکی از برنز. اگر کسی از درب اشتباه عبور کند, نفرین سنگینی بر جان او حاکم خواهد شد. طبق دست نوشته های باستانی, یکی از درب ها دروغ میگوید, یکی از درب ها راست میگوید و دیگری یکی دروغ و یکی راست میگوید. گروه نمیدانند که کدام از درب ها کدامند.

      درب طلا: این درب امن نیست. درب نقره امن است.
      درب نقره: درب طلا امن نیست. از درب برنز برو.
      درب برنز: این درب امن نیست. از درب طلا برو.





      درب درست کدام است؟

      جایزه مسابقه:
      به 6 نفر که جواب صحیح ارسال کنند، نفری 40 طلا هدیه داده خواهد شد.
      Images
      • Day-3.jpg

        259.02 kB, 700×482, viewed 61 times
    • سلام

      درب نقره راست میگوید و درب برنز امن است

      جواب:
      فرض اول:طلا راستگو
      طلا: این درب امن نیست (راست) درب نقره امن است (راست)
      پس نقره امن است
      نقره: درب طلا امن نیست (راست) از درب برنز برو (دروغ)
      پس درب بعدی باید هردو را دروغ بگوید
      برنز: این درب امن نیست (راست) از درب طلا برو (دروغ)
      پس طلا راستگو نیست و نقره امن نیست

      فرض دوم: نقره راستگو
      نقره: درب طلا امن نیست (راست) از درب برنز برو (راست)
      پس برنز امن است
      طلا: این درب امن نیست (راست) درب نقره امن است (دروغ)
      برنز: این درب امن نیست (دروغ) از درب طلا برو (دروغ)
      نقره راست میگوید و برنز امن است

      فرض سوم: برنز راستگو
      برنز: این درب امن نیست (راست) از درب طلا برو (راست)
      پس طلا امن است
      طلا: این درب امن نیست (دروغ) درب نقره امن است (دروغ)
      نقره: درب طلا امن نیست (دروغ) از درب برنز برو (دروغ)
      برنز راستگو نیست و طلا امن نیست
    • Sourena wrote:

      جایزه مسابقه:

      Sourena wrote:



      روز سوم: محل ملاقات

      آنطور که به نظر میرسید, جادوگر یا راهبه ای بر سر محل ملاقاتشان نبود. این امر البته, با توجه به سابقه درخشان مادربزرگ نفرتاری بسیار معمول بود. چیز غافلگیر کننده اصلی حضور دو دوست قدیمی بر آن نقطه بود. لوسیوس و تایبریوس. معمار اسبق امپراطوری مارک را در آغوش کشید ولی خون تایبریوس هنوز از دست وی جوش بود.
      "تو پاشدی و رفتی پی ماجراجویی و گشت و گذار و دو هفته تمام مارو اینجا کاشتی!" تایبریوس مشتش را در هوا تکان داد و به داد و هوار های خویش ادامه داد:"دو هفته تو این گرما! دو هفته! حد اقل میرفتیم داخل اهرام از این جهنم خنک تر بود!" او با عصبانیت در اطاق کوچک رژه میرفت.

      "ولی… شما هم منو دو هفته تو سالونا سر پا نگه داشتید. اون موقع من هم دقیقا میخواستم بهتون همینو بگم…"
      سرازیر شدن فکری به ذهنش باعث شد به همسفر زیبایش نگاه بیندازد. دختر مصری با دقت محو سقف سفید رنگ بالای سرش شده بود. به محث این که نفرتاری نگاه سنگین مارکوس را احساس کرد, با لبخندی خجالت زده چشم در چشم او شد:"خب, مامان بزرگ نمیخواست من تنها مسافرت کنم… پس یه کوچولو نامه هاتونو دست کاری کرد…"

      مارکوس نفس عمیقی کشید, چشمانش را گرد کرد و دست به سینه شد. آهی کشید و سرش را تکان داد. واقعا از همخون آن پیرزن چه انتظاری میرفت؟

      "من واقعا متاسفم… ولی بزار اول از این مخمصه خلاص شیم و بعد تصمیم بگیر میخوای چه بلایی سرم بیاری. الآن تو به من احتیاج داری و من به تو." نفرتاری به دروازه هرم اشاره کرد و ادامه داد:"کمکم کن از هرم بگذرم و من راز کمربند فرعون رو بهت میگم. بهت میگم که چرا این شی برای قبیله من مهمه و بعدش خودت تصمیم بگیر که منو میبخشی یا نه."

      مارک, پس از چند ثانیه خیره شدن در چشمان عسلی نفرتاری, با غرشی کوتاه سرش را به نشانه تایید پایین آورد:"راه بیفت."

      ماموریت: سه درب به داخل هرم وجود دارد. یکی از طلا, یکی از نقره و یکی از برنز. اگر کسی از درب اشتباه عبور کند, نفرین سنگینی بر جان او حاکم خواهد شد. طبق دست نوشته های باستانی, یکی از درب ها دروغ میگوید, یکی از درب ها راست میگوید و دیگری یکی دروغ و یکی راست میگوید. گروه نمیدانند که کدام از درب ها کدامند.

      درب طلا: این درب امن نیست. درب نقره امن است.
      درب نقره: درب طلا امن نیست. از درب برنز برو.
      درب برنز: این درب امن نیست. از درب طلا برو.





      درب درست کدام است؟

      جایزه مسابقه:
      به 6 نفر که جواب صحیح ارسال کنند، نفری 40 طلا هدیه داده خواهد شد.


      باید از درب طلا وارد شد
      درب برنز درست میگوبد
      دوحالت از چهار حالت ما درست عمل میکنیم یعنی احتمال 50%
      1- طلا دروغ میگوید و نقره درست و دروغ میگوید
      2- نقره دروغ میگوید و طلا دروغ و درست میگوید


      اما اگر درب نقره درست بگوید که باید از درب برنز وارد شویم
      فقط یک احتمال از چهار احتمال درست عمل میکنیم یعنی 25 %

      1-برنز دروغ میگوید و طلا درست و دروغ میگوید