مهم Travian: Path to Pandora

    By using our site, you accept the use of cookies to make your visit more pleasant, to offer you advertisements and contents tailored to your interests, to allow you to share content on social networks, and to create visit statistics for website optimisation. More information

    • Travian: Path to Pandora

      اسم من شو است، یکی از پرندگان شکاری ناتارها. قبلاً در دهکده نِکِن در سرزمین‌های تراوین زندگی می‌کردم که چند کیلومتری از پایتخت ناتار یعنی آتوم فاصله داشت. کل زندگی‌ام را وقف خدمت کردن به امپراتور ناتاری عزیزم آسور کردم. ده سال پیش، به مأموریتی سری برای کشف سرزمین جدیدی برای قبیله‌ام فرستاده شدم، سرزمینی که بتوانیم دوباره در آن به رشد و شکوفایی برسیم. مأموریت طولانی و دشواری بود، و حالا که 40 ساله‌ام، دارم بازمی‌گردم تا داستان را تعریف کنم.





      در راه برگشتم به سرزمین‌های تراوین، متوجه شدم که دنیا آنطور که می‌شناختیمش نبود. دیدنش عجیب بود. همه چیز همان بود، اما در عین حال متفاوت هم به نظر می‌رسید. تصمیم گرفته‌ام تحقیقات گسترده‌تری انجام دهم و یافته‌هایم را با امپراتور آسور در میان بگذارم. باید این را بدانید که ناتارها قبیله‌ای خیلی منزوی هستند؛ ما با قبایل پشت منطقه خاکستری روی هم نمی‌ریزیم. شاید ندانند که اوضاع از چه قرار است، برای همین باید به آنها اطلاع دهم. شما هم باورتان نخواهد شد که اینجا چه می‌گذرد...

      پست 2 بار⁦⁩ ویرایش شد، آخرین بار توسط Sourena ()

    • Reggia Latina



      خطاب به عالیجناب، امپراتور بزرگ،

      اینجانب به نزدیکی رجیا لاتینا (Reggia Latina) رسیده‌ام. باید به اطلاع برسانم که گرچه این منطقه را خوب می‌شناسم، حس غریبی دارد. گویا اتفاقی نزدیک است...

      گوشت و پوست من نشان کوه‌ها و سرزمین‌های بسیاری را برجای گذاشته است که از آنها عبور کرده‌ام. سفر سختی بود و گه‌گاه هم خطرناک. برای سفر به اینجا بدون آمادگی حتماً باید درست فکر کرد. اما این سفر ظاهراً هیچ تأثیری روی همسفر مورد اعتمادم، نِنِت، نگذاشته است. او مثل همان روز اولی که دیدمش، به آسانی در هوا پرواز می‌کند.



      وقتی بلندترین برج‌های دهکده روم در افق پدیدار شد، باز هم کیلومترها فاصله داشتم. این شهر در کوهپایه‌ای واقع شده است که نه تنها پناهگاهی امن، بلکه معادن ارزشمندی از آهن را در اختیار می‌گذارد. اطراف آن را جنگل‌های دنج، زمین‌های زراعی و کوره‌های آجرسازی فرا گرفته است. مسیر هر کارگر طوری طراحی شده که کوتاه‌ترین مسیر ممکن باشد.



      وقتی نزدیکتر شدم، دیدم که کل دهکده را یک دیوار آجری تنومند احاطه کرده است. شگفت‌انگیز بود. نِنِت چرخی دور این محیط زد و داد و قال‌کنان به سمتم آمد تا بگوید که تا چندی دیگر در دید نیروی گارد رومی‌ها قرار خواهیم گرفت. من خودم را به جنگل نزدیک رساندم و لباس رومی‌ام را به تن کردم.



      هنوز هم متحیرم که چطور افرادی آنچنان متمدن همچنان با صندل گشت و گذار می‌کردند. وقتی به سمت دروازه حرکت کردم، می‌دیدم که نیروهای گارد با هشیاری مشغول گشت زدن در منطقه بودند. با این حال، روز رو به اتمام بود و بسیاری از کارگران داشتند از سر کار در زمین‌ها باز می‌گشتند. به راحتی خودم را بین این سیل پیوسته از روستایی‌ها گذاشتم. نِنِت برای اینکه مطمئن شود کاملاً بی‌دردسر وارد دهکده خواهم شد، داد و قالی راه انداخت و به شکل‌های عجیب در هوا پرواز کرد. بلافاصله همه نگاه‌ها به بالا معطوف شد. رومی‌ها غرق در شگون پرنده شدند...


      به محض اینکه پا به داخل گذاشتم، بهت‌زده شدم. همه‌چیز در تکاپو بود. هزاران صدا بر هم‌دیگر روانه بود؛ افراد با سبدهای پر از منابع در حال رفت و آمد بودند و سربازها با اتحادی عالی رژه می‌رفتند. از ساختمانی بزرگ و گرد عبور کردم که گنبدی کاملاً از جنس طلا داشت. سربازان با چهره‌ای باابهت در بیرون مستقر شدند. برای سؤال شد که در مقابل چه کسی یا چه چیزی گارد می‌گرفتند؟ اسب‌هایی را دیدم که در حال نوشیدن آب از آبشخوری بودند که حتی برای نجیب‌زادگان ما هم مجلل پنداشته می‌شد.



      وقتی نگاه مردی را دیدم که به سمتم قدم بر می‌داشتم، تصمیم گرفتم آنجا را ترک کنم. او چپ‌چپ به من نگاه کرد. او لباس سفیدی به تن داشت و خرقه قرمزی به زیبایی روی یکی از شانه‌هایش آویزان بود. فقط می‌توانست سناتور دهکده باشد. آیا راز من را می‌دانست؟ نفسم را حبس کردم در حالی که از کنارم رد شد. پس نمی‌دانست جریان چیست. با این حال، متوجه ارزش بالقوه موقعیتی که در آن بودم شدم و او را دنبال کردم. او وارد ساختمان عظیم دوطبقه دیگری شد که درختان مو دورتا دورش را پوشانده بود و به سمت یک نرده زینتی روانه شده بود. خودم را به یکی از شکاف‌های داخل دیوار رساندم و به گوش دادن مشغول شدم.



      سناتور داشت با شور و اشتیاق با مرد دیگری حرف می‌زد. این مرد لهجه غلیظی داشت و سناتور را «نائوس تیتیانوس» صدا می‌زد. چیز خوبی فهمیدم. آنها داشتند از دهکده‌ای نه چندان دور می‌نالیدند که افراد جدیدی آنجا را یافته بودند اما آنها حقی نسبت به آن منطقه نداشتند. یا حداقل به عقیده رومی‌ها اینطور بود. ظاهراً این افراد در تولید منابع تخصص داشتند. حسی از حسادت را در صدای سناتور می‌شنیدم – چیزی که برای رومی‌ها عجیب بود. برای واضح بود که باید آن افراد را شخصاً ملاقات می‌کردم. داشتم راه می‌افتادم که شنیدم سناتور اسمشان را ذکر کرد.



      او از آنها با اسم مصری‌ها یاد کرد.


    • خطاب به امپراتور بزرگ،



      پس از ترک دهکده رومی‌ها، بلافاصله سفرم را به سمت ملاقات با مصری‌ها آغاز کردم. آنطور که متوجه شدم، دهکده‌شان «تانیس» نام داشت. تپه‌های گندم رفته‌رفته به تپه‌های شنی تبدیل می‌شد. هوا خشک بود و آفتاب بی‌رحمانه آتش به پا می‌کرد. ذخیره آبم را در دهکده رومی‌ها پر کرده بودم، اما دوباره کم شده بود.



      نِنِت با احساس مسئولیت بر فراز آسمان پرواز می‌کرد. او بارها به من در مورد تصاویر کاذبی که در افق شکل می‌گرفت هشدار داده بود؛ تصاویری که با دهکده اشتباه می‌گرفتم. بالاخره وقتی پرچم‌های بزرگ آبی‌رنگ را مشاهده کردم، و نِنِت هم ایراد نگرفت، نفس راحتی کشیدم. چندین ساختمان بزرگ و استوانه‌ای شکل با سقف‌های مسطح از دوردست دیده می‌شد، که از اکثر ساختمان‌هایی که می‌شناختم بلندتر بود. این ساختمان‌ها از آجر گلی ساخته شده بود، اما لبه‌های ظریفی از سنگ‌های آبی داشت. نماد جذابی در جلوی هریک از ساختمان‌ها خودنمایی می‌کرد.


      از زمین‌های زراعی اطراف گذشتم و به سمت دروازه دهکده رفتم. با اینکه سر ظهر بود، خیلی از روستایی‌ها داشتند بدون خستگی زیر آفتاب سوزان کار می‌کردند. از خیلی قبل‌تر لباس مصری‌ام را به تن کرده بودم، چون تنها گزینه مناسب در این هوا بود. دقت کردم که خود را بزرگ‌مردی جلوه دهم تا اینکه هیچ یک از نگهبانان جرأت سؤال کردن از من نکنند. ضمن اینکه سرم را بالا گرفتم و نگاهی جدی انداختم، از نگهبانان رد شدم و پا به دهکده گذاشتم. تنشی به آنها وارد شد، اما یک کلمه اشتباه می‌توانست بعدها به قیمت از دست دادن زبانشان تمام شود.



      آن موقع هم شک کرده بودم، اما الان راز مصری‌ها را می‌دانستم. رومی‌ها افراد سخت‌کوشی بودند، اما وقت‌های استراحتشان را هم دوست داشتند. اما هرگز افرادی را ندیده بودم که تا این حد به خودشان سخت بگیرند. کارگران به شدت عرق می‌ریختند و نفس‌نفس می‌زدند، و حتی آنهایی که سنگین‌ترین آجرها را حمل می‌کردند هم برای استراحت باز نمی‌ایستادند. توجهم را یک ساختمان واقعاً بی‌نظیر جلب کرد. این ساختمان آب را از طریق لوله‌هایی که هوشمندانه نصب شده بود به کل دهکده انتقال می‌داد. سرسبزی‌هایی را می‌شد در کنار لوله‌ها مشاهده کرد، به زمینی زندگی بخشیده بود که بدون آن زمین بایری بیش نبود.




      من که شگفت‌زده شده بودم، به راهم ادامه دادم. بین سازه‌های بزرگ استوانه‌ای شکل یک ساختمان کوچک مستطیلی وجود داشت که دودکش بلندی به آن وصل بود. تکه‌های نان روی یک میز چوبی خنک می‌شد. در حالی که خوراکی تازه‌ام را مزمزه می‌کردم، به یکی از باشکوه‌ترین ساختمان‌های دهکده برخوردم. این ساختمان دوطبقه داشت و نه تنها از آجر گلی، بلکه از سنگ آهک‌های مستحکمی ساخته شده بود. و متشکل از عناصری با ریزه‌کاری‌های بسیار بود و لبه‌هایش با سنگ آبی‌رنگ تزیین شده بود. این ساختمان مشخصاً ساختمان مهمی بود. باید نگاهی به داخل آن می‌انداختم.



      از آنجایی که همه بیرون مشغول کار بودند، امید داشتم که کسی داخل خانه نباشد. بی سر و صدا از یکی از شکاف‌های آن بالا رفتم. اتاق تاریک و سرد بود. سلاح‌های بسیاری روی یکی از دیوارها آویزان بود. با این حال، بیشتر نسبت به طومارهایی که روی میزی نزدیک من پهن شده بود کنجکاو شدم. آنها نقشه‌های دهکده‌ای بیگانه را نشان می‌دادند و نیز طرح‌هایی از ارابه‌های بزرگ که برای حمل منابع استفاده می‌شد. مصری‌ها قطعاً چنین ابتکاراتی نداشتند. صدایی از طبقه دوم به گوش خورد. باید می‌رفتم. یک بار دیگر نگاهی انداختم به این امید که بتوانم نام این دهکده را بفهمم. یافتمش: توتوبرگ حالا مشخص شد.



      مقصد بعدی‌ام بازدید از توتن‌ها بود.



    • خطاب به امپراتور بزرگ،



      بعد از سرکشی موفقی که به داخل مصری‌ها داشتم، عازم توتوبرگ شدم. در اکثر مدت سفرم از جنگلی عظیم عبور کردم که گویی پایان نداشت. شب هوای سردی داشت، اما لباس توتنی‌ام که از جنس پوست و چرم طبیعی بود مرا گرم نگه می‌داشت. درختان بلند و همیشه‌سبز به سمت آسمانی صاف و پرستاره قد کشیده بودند؛ آسمانی که در جهت‌یابی به من کمک می‌کرد و نِنِت هم روی شانه‌ام به خواب رفته بود. پس از استراحتی کوتاه، به توتوبرگ رسیدم. مه صبحگاهی که مرا احاطه کرده بود انگار قصد رفتن نداشت.



      اولین چیزی که توجهم را جلب کرد بویی از گیاهان دارویی بود. کنجکاو شدم. چند مرد در فاصله‌ای نه چندان دور داشتند چوب خرد می‌کردند. آنها الوارها را جوری بلند می‌کردند که انگار از پر کاه ساخته شده بود، و سپس به دهکده می‌بردند. به کمپ جمع‌آوری الوارها نزدیک شدم و یکی از الوارهای کوچک را برداشتم – قطعاً از جنس پر کاه نبود. حداقل با آن می‌توانستم بدون اضطراب وارد دهکده شوم. با این حال، وقتی به دروازه رسیدم، ظاهراً نگهبانان هیچ توجهی به من نکردند. آنها مشغول ورق‌بازی بودند و دم‌نوشی را می‌نوشیدند که همان بوی گیاهی آشنا را داشت. بیشتر کنجکاو شدم.



      با ورود به دهکده، دریافتم که به جز دیوار گلی دورتا دور دهکده، بقیه چیزها همه از چوب ساخته شده بود. با نگاهی به اطراف، بالاخره فهمیدم که منشاء آن بو از کجا بود. آلونک روبازی آنجا بود که به جای دیوار، دارای ستون‌ها و پرده‌هایی بود. پرده‌ها کنار زده شد و چند توتنی به چشمم آمد که دور میز نشسته بودند. روی میز یک قوری بزرگ حاوی دمنوش وجود داشت که با توجه به بخاری که از آن بیرون می‌آمد، قطعاً خیلی داغ بود. توتن‌ها جرعه‌ای از فنجان می‌نوشیدند و از گفتگویی گرم لذت می‌بردند. گویا این نوشیدنی به آنها قدرت می‌داد، و در عین حال حسی از شوخ‌طبعی.



      قدمی زدم و خودم جرعه‌ای از آن نوشیدم. عضلاتم را سرحال و کل بدنم را گرم کرد. خیلی جالب بود. اما من اینجا آمده بودم تااز راز دیگری پرده بردارم: آن ارابه‌های بزرگی که مصری‌ها با خود می‌کشیدند. بنابراین به جستجویم ادامه دادم تا اینکه به ساختمانی دوطبقه رسیدم که در کنارش اصطبلی وجود داشت. داخل اصطبل ارابه‌ای چوبی بود که سه نفر در آن جا می‌شدند. چوب‌کاری نفیسی داشت. کمی آن‌طرف‌تر دکه‌های کوچک و متنوعی در کنار هم چسبیده بود که هرکدام اقلام ارزشمندی را در دید قرار داده بودند، از جمله سبزیجات، گوشت گوسفند، نان و حتی جواهرات. به نظر می‌رسید که توتن‌ها کسب و کارشان را دوست دارند.



      بعد از اینکه همه آنچه دیده بودم را ثبت کردم، کمی نان برداشتم و به راهم ادامه دادم. ساختمان غول‌پیکری مرکز شهر را برجسته ساخته بود. مثل اکثر ساختمان‌های اینجا، این هم سقف شیب‌داری داشت. اما این یکی متفاوت بود. چندین سقف کوچک روی یک سقف‌های بزرگتر قرار گرفته بودند و فضاهای متمایزی را در داخل ساختمان ایجاد کرده بودند. احتمالاً برای مقاصد گوناگونی استفاده می‌شد. نماد آبی‌رنگ بزرگی روی در نقش بسته بود. نزدیکتر شدم تا آن را برانداز کنم. آن لحظه بود که فریادهای جنگ را شنیدم.



      جنگجویان اسب‌سوار از عالم غیب پیدایشان شد. مردها به داخل پریدند و به شهر یورش بردند. همان ابتدای کار چندین نفر با کیسه پر از غنایم برگشتند بدون اینکه توتن‌ها اصلاً بفهمند از کجا خورده‌اند. سرعت عملشان باورنکردنی بود. دو سرباز نگاهی به من انداختند و رو به همدیگر سری تکان دادند. نمی‌دانم که من را با دیگری اشتباه گرفتن یا اینکه فهمیدند که جایم آنجا نیست. اما تا به خودم آمدم، من را گرفتند، دست‌هایم را به هم بستند، به پشت اسب انداختند و همراهم به راه افتادند.



      مدتی در راه بودیم. وقتی رسیدیم، بدون اینکه کلمه‌ای رد و بدل شود من را به زندان انداختند. آنها کوله‌ام را بازرسی کردند، اما حداقلش این بود که نمی‌توانستند دفتر خاطراتم را بخوانند. شب‌هنگام، نِنِت پیش من آمد، غل و زنجیرم را باز کرد و دست‌هایم بالاخره آزاد شد. می‌ترسم این نامه آخرین نامه من باشد. لطفاً به همسر و دخترم اطلاع دهید که هرچه در توانم بود برای امپراتوری‌مان انجام دادم.


    • خطاب به امپراتور بزرگ،

      هفته‌ای در زندان سپری شد. هرروز مقداری آب و نان به من می‌دادند، اما التماس‌هایم را هرگز کسی نشنید. نِنِت زیاد به من سر می‌زد و گاهی برایم آجیل یا انگور می‌آورد. سلول من کوچک بود. روز و شب از تنها دریچه سلول به بیرون نگاه می‌کردم و انتظار می‌کشیدم. و نظاره‌گر بودم. از قبل متوجه شده بودم که گول‌ها مرا اسیر کردند، و در روستای آنها بودم که نام «سلتیکا» نام داشت. مکان جذابی بود. می‌توانستم خانه‌ای دوطبقه را ببینم که از جنس سنگ و اسکلت چوبی بود. سقفش را با کاه ساخته بودند. در بیرون از این خانه، چند تخته سنگ بزرگ وجود داشت و پیشه‌وری مشغول تراشکاری روی آن بود تا سَردیس و اشیاء دیگر از آن در آورد.

      ساختمان دیگری هم بود که می‌توانستم از سلولم ببینم. این ساختمان شکل گردی داشت؛ با سقف کاهی و یک دودکش. فضای بازی در جلوی ساختمان از لبه دیوار آن بیرون زده بود. اقلام کوچک بسیاری کف آنجا قرار داشت؛ از جمله اره، طناب و زنجیر آهنی. گول‌ها در نظرم سنگ‌تراشان بسیار ماهری آمدند. همچنین به نظر می‌رسید مدام نگران افراد مزاحم بودند.

      نگهبانان گاهی از جلوی پنجره‌ام رد می‌شدند. کوله‌ام به همراه متعلقاتش هنوز دست یکی از آنها بود. باید دفتر خاطراتم را پس می‌گرفتم. یک روز صبح، به من آب و نان دادند در حالی که نسیمی از پنجره به داخل می‌وزید. با آن نسیم، فریادهای آشفته‌واری آمد که خبر از یک یورش داشت. مردی که جلوی من بود بشقاب را انداخت و به بیرون دوید. در باز مانده بود. با اینکه مثل موهبتی الهی بود، این را هم می‌دانستم که شاید به سرنوشتی بدتر هم ختم شود. آرام آرام به سمت لبه سلولم رفتم و خودم را به کنج رساندم. هیچ در دید نبود. فقط دری که به بیرون راه داشت.



      به در نزدیک شدم و بازش کردم. کل شهر در تکاپو و اضطراب بود. تله‌هایی در جاهای استراتژیک کار گذاشته شده بود. صخره‌های کوچک روی زمین دهان باز کرده بود و مخفی‌گاهی را برای اشیاء قیمتی آشکار ساخته بود. منابع به سرعت در آنجاها ریخته می‌شد. چشمم به سربازی افتاد که کوله‌ام را حمل می‌کرد. فوراً دنبالش کردم اما افرادی که به هرسو می‌دویدند کار را سخت کردند. یک نفر مرا به زمین پرت کرد. وقتی بلند شدم، هدف از تیررسم خارج شده بود. نِنِت داد و قال کرد. او در هوا در حال دنبال کردن آن سرباز بود.

      جایی گذشتم که محل استقرار چادرها بود. سربازها بیرون می‌پریدند و خود را به نیزه و سپرهایی مجهز می‌کردند که آنجا تل‌انبار شده بود. رهبرشان با قدی بلند و سبیلی باابهت داشت دستورهایش را فریاد می‌زد. جنگجویان اسب‌سوار از کنارمان می‌گذشتند. نگران بودم متوجه من شوند، اما همه با نگاه‌هایی خیره و سنگین جلو را نگاه می‌کردند. به فضای باز و بزرگی رسیدم که اکثر سربازها در آنجا گرد هم آمده بودند. بالاخره دوباره آن مرد را دیدم. ولی دیگر کوله من در دستش نبود.

      عقب ایستادم و شروع کردم به دنبال لوازمم بگردم؛ در آن لحظه، فریادهایی از ورود دشمن به گوش رسید. افراد بیگانه. ارتشی کامل از اسب‌سواران. گول‌ها فرمان نهایی‌اش را صادر کرد. همه باید برای درگیری آمده می‌شدند.

      هون‌ها در راه بودند.

    • خطاب به امپراتور بزرگ،

      هون‌ها به سلتیکا رسیدند و رعب و وحشت را به آنجا آوردند. دروازه دهکده باز شد و گله بی‌پایانی از جنگجویان سواره به داخل دهکده ریختند. سپرها در هم شکستند، تله‌ها بسته شدند و سربازان فریاد سر دادند. بعد از چند دقیقه آشوب، نبرد به پایان رسید و هون‌های پیروز شروع به غارت شهر کردند. چشم از لوازمم بر نداشتم. به زودی گرد و غبار فرو می‌نشست و می‌توانستم محل را ترک کنم.

      گروهی از جنگجویان به سمت کوله من رفتند و آن را جستجو کردند. دفترچه خاطراتم را باز کردند، مکث کردند و نگاهی به اطراف انداختند. وقتی نگاهشان به سمت مخفی‌گاه من افتاد، مکث کردند. من که وحشت‌زده شده بودم، کاملاً بی‌حرکت ماندم. چند لحظه بعد، به یکدیگر نگاه کردند و دفترچه خاطراتم را به داخل کوله گذاشتند. مشخصاً چیز عجیبی در رفتارشان بود. سعی کردم به گفتگویشان گوش کنم، اما خیلی دور بودند. پس از اینکه سوار بر اسبشان شدند و آنجا را ترک کردند، احساس کردم شنیدم اسمی را بر زبان آوردند: نائوس تیتیانوس. قطعاً اشتباه می‌کردم.

      آنها اسبی را آنجا رها کردند. عجیب بود. چه تله بود یا هرچیز دیگر، باید دنبالشان می‌کردم. یک دست لباس هونی پوشیدم، سوار بر اسب شدم و به سمت دروازه‌های شکسته سلتیکا تاختم. سپس به گروه دیگری از جنگجویان ملحق شدم. سعی کردم خودم را بین آنها جا بزنم، اما عجیب بود که کوچکترین توجهی نکردند. آنها به مناسبت حمله موفقشان آواز می‌خواندند و شادی می‌کردند. بعضی‌ها با دو پا روی پشت اسبهایشان می‌ایستادند و در حین حرکت کمی می‌رقصیدند.

      ما از زمین‌های بی‌آب و علف و علفزارها گذشتیم و به سمت آسکوزای، سرزمین ما هون‌ها تاختیم. من به سختی تلاش می‌کردم که از همسفرم عقب نیفتم؛ ولی او به نظر می‌رسید قبل از اینکه راه رفتن را یاد بگیرد اسب‌سواری را آموخته بود! نِنِت من را با کمی فاصله دنبال می‌کرد. او احتمالاً از مهارت کمانداری حرفه‌ای هون‌ها که قبل از آن به نمایش گذاشته بودند شوکه شده بود. اکنون دهکده را می‌شد از فاصله‌ای دور دید، چون چیزی جلوی دید را نگرفته بود. ظاهراً همه چیزها عمداً طوری طراحی شده بود که از روی اسب در تیررس باشد. با این حال، چیز دیگری در مورد این منطقه غیرعادی به نظر می‌رسید. جو عجیبی وجود داشت...


      ما از دروازهها با سرعت برق و باد گذشتیم و توقفی نداشتیم تا اینکه به میدان عریض و بازی در وسط دهکده رسیدیم. نیروهای برگشته از حمله در اینجا جمع شدند. در جلوی ما مجسمه‌ای از یک جنگجوی هونی سوار بر اسب وجود داشت که روی پاهای عقبش ایستاده بود و جنگجو هم کمانش را به دست گرفته بود. هون‌ها مشغول شادی و گفتن داستان‌هایی از این حمله برای یکدیگر بودند، یکی از آن یکی شجاع‌تر و باورنکردنی‌تر. متوجه شدم که نِنِت دارد دور گوشه‌ای دیگر از دهکده دور می‌زند.

      از اسبم پیاده شدم و به سمت نِنِت حرکت کردم. تعداد معدودی خانه سنتی وجود داشت، اما از کنار تعداد بسیاری چادر گذشتم. دود از دودکش بزرگی در فضایی باز بلند می‌شد که کنارش کلبه‌ای چوبی با سقف ساخته شده بود. دور آن یک چکش و سندان و سلاح‌های متنوع دیگری به همراه زره قرار داشت.

      صدایی از نزدیک می‌آمد. از پناهگاهی عبور کردم که چند اسب مشغول خوردن علف تازه بودند و استراحت می‌کردند. این پناهگاه دو پشت بام داشت، یکی از جنس چوب و دیگری از جنس یونجه در فضای جداگانه‌ای نگهداری می‌شد. دیدن اسب‌هایی بدون سوارکاران هونی واقعاً عجیب بود. به سمت نِنِت رفتم. او داشت بر فراز ساختمانی نسبتاً بزرگ پرواز می‌کرد. این ساختمان روی ستون‌هایی چوبی و الیافی محکم با سقف پشمی ساخته شده بود. به سمت در ساختمان رفتم که دوطرف آن دو کاسه شعله‌ور وجود داشت؛ وارد ساختمان شدم. خودم را در اتاقی جادار و گرد یافتم.

      سناتور نائوس تیتیانوس اینجا نشسته بود. او داشت دفترچه خاطراتم را برانداز می‌کرد و بعد سرش را بالا گرفت تا با من سلام کند. لبخندی روی چهره‌اش نقش بست. سپس شروع به صحبت کردن کرد. او به من گفت که الان می‌داند او کیست. و گفت در این 10 سالی که نبودم، دنیا همه‌چیزش تغییر کرده بود.